سفارش تبلیغ
تحریم المپیک لندن
سفرنامه بازفت - همسخن
رأی [درست] جز هنگام خشم پنهان نمی ماند . [امام حسن علیه السلام]
سفرنامه بازفت - همسخن
  • پست الکترونیک
  • شناسنامه
  •  RSS 
  • پارسی بلاگ
  • پارسی یار
  • در یاهو

  •  


    این سفر نکات دیگری هم داشت که ازش چشم پوشی میکنیم.فقط چند مورد گذرا:


    1-با اینکه شرایط سختی در اونجا بود اما این سفر به من خیلی سخت نگذشت چونکه هم کوتاه بود هم خیلی جذاب


    2- عده ای از مردم همچنان کوچ نشین هستند و آنها که در روستاها هستند معمولا فقط یک اتاق دارند.انگار که فقط میخواهند یک هفته بمانند وبروند.


    در این یک اتاق زن ومرد و پیر وجوان و محرم و نامحرم کنار هم میخوابند.


    مثلا عموجبار با پسرش و عروسش و نوه هاش و چند تا دختر و پسر مجرد همه در یک اتاق .


    3- در آن منطقه آب فراوان و زمین مستعد برای کشاورزی وخیلی زمینه های دیگر برای کار وجود داشت ولی متاسفانه عدم آشنایی با کشاورزی و همت کم باعث شده که همه به همان مبلغ ناچیز کمیته امداد دل خوش کنند ...


    4- در انجا خیلی تناقضات دیده میشود:مثلا با این همه فقر حاکم خیلی ها vcd دارند و فیلمهای مبتذل. بعضی ها برای چشم و هم چشمی بزهاشون را فروخته اند تا پسرشون لیسانس دانگاه آزاد بگیره و...


    در پایان عرض کنم که :هرکس از خوابیدن روی ناز بالش خسته شده ودوست داره کمی طعم سختی را بچشد و به این مردم کمک کند بسم الله


    در تابستان هم طلاب و بعضی گروههای دانشجویی و... به اونجا میرن


    اگر دوست داشتین شما هم بیاین


     



    همسخن ::: شنبه 2/4/86::: ساعت 9:2 عصر
    حواشی وارده: حاشیه

    صبحانه نان و ماست


    روز اول برای صبحانه نان و ماست آوردند.


    منتظر بودم که صبحانه بیارن ولی خبری نبود چند لقمه به زور خودم.


    روزهای بعد که نان  و ماست آوردند متوجه شدم که اونجا رسم صبحانه بر این است...


    چون در آنجا برق و به تبع اون یخچال نبود زود کره شیر را میگرفتند و تبدیل به ماست میکردن که فاسدنشه


    حاج آقا کیک نداری؟


    شب دوم برای شام رفته بودم چادر مش ساتیار.در بین صحبتها گفت :حاج آقا کیک نداری؟


    تعجب کردم و نمیدانستم منظورش چیه ؟خندید و گفت: اینجا همه خانه ها کیک دارن حتما دیشب تو بدن شما هم رفته...


    فهمیدم منظورش ((کک)) بوده.


    خوشبختانه ما شب اول بیرون از خانه بودیم و شبهای بعد در مدرسه


    اما بعضی از دوستان که در خانه ها خوابیده بودن حسابی ککی شده بودن...



    همسخن ::: چهارشنبه 30/3/86::: ساعت 7:41 عصر
    حواشی وارده: حاشیه

    نماز شب


    نزدیک غروب رسیدیم به روستای تیک دوتا از بچه ها هم باید میرفتند یک روستای دیگر ولی بعلت تاریکی ماندند.


    بعد از چای و شام خوابیدیم .موبایل سید کمال را تنظیم کردیم که برای نماز صبح بیدار بشویم


    خیلی نگران بودم نکند نماز بیدار نشویم.


    با اینکه 2روز بود استراحت مناسب نداشتم و خیلی خسته بودم اما نصف شب بیدار شدم موبایل را نگاه کردم دیدم هنوز یک ساعت تا اذان مانده


    خواستم بخوابم اما احساس کردم خیلی خوابم نمیاد.


    حالا ما تو خونه نماز صبحمون را به زور میخونیم اما اینجا هوس کردم نماز شب بخونم.گفتم نماز شب زیر این آسمان پرستاره هم صفایی داره...


    آمدم برم وضو بگیرم احتیاطا چوب دستی عمو جبار را باخودم بردم(برای برخورد احتمالی با سگها)اونجا سگ خیلی زیاد بود اتفاقا به همه اعضا اعلام شده بود اگر سگ گازتون گرفت سریع به مرکز بخش برگردید واکسن هاری بزنید...منم دیدم مثل اینکه خطر جدیه


    تاچند قدم رفتم سگ بطرفم حمله کرد چوب را طرفش گرفتم و تکان دادم حالا در چند قدمی من ایستاده بود و پارس میکرد.هر کار کردم بی خیال نشد...همه سگهای روستا شروع کردن پارس کردن


    قلبم تالاپ تولوپ میزد


    با خودم گفتم :بچه نونت نبود ؟ آبت نبود ؟ نماز شب خوندنت چی بود؟


    تو اگر نماز شب خون بودی تو خونه نماز میخوندی. حالا اینجا...


    آخر پسر مش جبار بیدار شد و سگ را آرام کرد


    یک نماز خوف خواندیم وتا صبح خوابم نرفت . اما برای نماز صبح صبر کردم اول سید کمال بیدار بشه بعد من ، تاسگه گیر نده ...



    همسخن ::: چهارشنبه 23/3/86::: ساعت 12:3 عصر
    حواشی وارده: حاشیه

    روز 3شنبه بعد ازظهر با یک پیکان از مرکز بخش همراه با چند نفر دیگر رفتیم به روستای مورد نظر.فکر میکردم از ماشین پیاده میشم از رودخانه عبور میکنم و میرسم...


    بی معرفتا نگفته بودن کلی پیاده روی داره ؛ پیاده شدیم و راه افتادیم بعد از کلی راه وپایین آمدن از کوه عمو جبار را دیدیم 


    آماده بودیم به رودخانه برسیم که با قلاب رد بشیم اما از شانس خوب من یک پل زده بودن (بقول خودشون پل راست کرده بودن)


    چه پلی؟؟؟


     


    یک سنگ بزرگ وسط رودخانه بود چند تا چوب اینطرفش گذاشته بودن بعد باید از سنگ میرفتیم بالا از اونطرف میامدیم پایین بعد دوباره از چند تا چوب عبور میکردیم...


    وقتی از رود عبور کردیم دوبره رفتیم بالای کوه


    بعد از 2 ساعت پیاده روی بالاخره رسیدیم


     


     


     



    همسخن ::: پنج شنبه 17/3/86::: ساعت 1:29 عصر
    حواشی وارده: حاشیه

    جای شما خالی ما هفته گذشته رفتیم مسافرت البته تبلیغی نه تفریحی


    به یک جای عجیب؛


    ابتدا کوه، بعد گردنه، بعدش قله ،بعد برف ،بعد آفتاب ،سرما، گرما


    اینقدر کوه و گردنه رد کردیم که از هرچی کوه بود ...


     


    باور نمیکردم هنوز در ایران جایی باشه که مردم مجبور باشن برای رسیدن به روستاشون از سیم رد بشن (مثل تکاورها)


    یک خانواده کامل (پدر پسر نوه ها...) در یک اتاق یا چادر زندگی کنند.


    روستا هایی که از  آب،برق،گاز،تلفن محرومند یا فقط یکی از اونا رو دارن


    واز کمترین امکانات خبری نیست


    مردم نسیه زندگی میکنند...


    استان چارمحال و بختیاری


    شهرستان کوهرنگ


    بخش بازفت


    خلاصه اینکه مردم یک زندگی ابتدایی مثل هزار سال پیش دارند


    حرفای زیادی ازین سفر دارم که انشاالله در فرصت مناسب مینویسم


    و عکسهایی که خودم و دوستام گرفتیم میگذارم.


    این یک عکس از اینتر نت بقیه طلبتون


     


    بازفتگوسفنداشون را دارن اینجوری از رود عبور میدن


    آدمها مثل این گوسفندا از رود عبور میکنند...


    تابعد...



    همسخن ::: یکشنبه 13/3/86::: ساعت 6:56 عصر
    حواشی وارده: حاشیه


    لیست کل یادداشت های این وبلاگ

    >> بازدیدهای وبلاگ <<
    بازدید امروز: 38
    بازدید دیروز: 54
    کل بازدید :65050


    >>اوقات شرعی <<

    >> درباره خودم <<
    سفرنامه بازفت - همسخن
    همسخن[101]
    اندکی از آنچه ذهن ما را پر کرده ... طلبه حوزه علمیه خادم اهل بیت علیهم السلام

    >> پیوندهای روزانه <<

    >>فهرست موضوعی یادداشت ها<<

    >>آرشیو شده ها<<

    >>لوگوی وبلاگ من<<
    سفرنامه بازفت - همسخن

    >>لینک دوستان<<

    >>لوگوی دوستان<<

    >>جستجو در وبلاگ<<
    جستجو:

    >>اشتراک در خبرنامه<<
     

    >>طراح قالب<<